صبح بود و آسمان نور افشانی
دستانش گرم و پر نوازش
چشمانش آبی
و لباسش طلایی
بازی کودکانه ای بود : ازاو بالا می رفتم
و گاه من به زمین سخت می خوردم
"دوست نداشتم"
ناگاه آسمان سرخ شد ، کبود و سیاه
قلبش ترسید
ز نور قلبش نور بارانی شد
من....من.!!...
آه نه..نه...
مرا ببخش
من این را نمی خواستم ...
ولی دلم...
وای بر تو دلکم ،دلش شکست.
نوشته شده توسط آسمانه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 2:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |
