صبح بود و آسمان نور افشانی
دستانش گرم و پر نوازش
چشمانش آبی
و لباسش طلایی
بازی کودکانه ای بود : ازاو بالا می رفتم
و گاه من به زمین سخت می خوردم
"دوست نداشتم"
ناگاه آسمان سرخ شد ، کبود و سیاه
قلبش ترسید
ز نور قلبش نور بارانی شد
من....من.!!...
آه نه..نه...
مرا ببخش
من این را نمی خواستم ...
ولی دلم...
وای بر تو دلکم ،دلش شکست.
ما را به کدامین دلیل واهی می بخشایی؟!!
چه سخن شیرینی زدیم !که چون مادری مهربان،
ابروان در هم رفته ات به لبخندی شیرین تغییر یافت؟!
چه چراغی را به راستی روشن کردیم
که به پاس آن نورانیمان می کنی ؟!
با کدامین آسمان و باران هم دست بودیم
که بر بلندای تختی نشسته ایم!!
به نام چه خدایی گره ای را شکافتیم؟
چه زمانی شکافتیم!
که بر خداییمان افزودی؟
به کدامین دلیل واهی بخشودی؟!!
کاش یادمان می دادی که ما هم ببخشاییم ...
انگارمن دانش آموز خوبی نبوده ام
تو آموخته ای قبل ها اگر یادم بیاید!!

