تبليغاتX
هر کجا باشم آسمان را دوست دارم

دعوت شدم  که بازی کنم

من همیشه عاشق بازی بودم ولی در بازی هایی که زمان می گرفتند، میباختم. تيك تيك ساعت برايم دلهره آور است:

تيك ....تاك .....تيك .....تاك....

بازي را دوست دارم وهميشه از آن لذت مي بردم، يادم نيست كه از بازي ترسيده باشم ،پس اين بار نيز در گوش هايم پنبه اي مي گذارم و مانند كودكي كه خاله بازي مي كند به گوشه ي اتاق، خانه اي مي سازم وبه مهماني ميروم.كاش مي توانسم مثل آن موقع ها به سادگي با خاله ام به كنار جوي آبي وبه همان سرعت بالاي درختي بروم...

آغاز شد

من بازي را از مهماني خونه ي دلم شروع مي كنم .هر آنقدر كه در مي كوبم از بس كه سنگي شده ياراي باز كردنش نيست.اين تحفه از او بود واين چنين شد...سياه

ببخش مرا اي دلكم.

دوم خانه كه مهماني بر پاست خانه ي مادرم است كه چه ساده گوشه اي نشسته وبه راهي كه من مي آيم چشم دارد .مرا مي بيند و مانند هر روزمي پرسد :امروزآسمان را ديدي ؟

و من: آه يادم رفت  سرم شلوغ شد!!

انگار زيادي صبر دارم ولي تاكسي هيچ نيست  ناگزير پاي زنان مي روم...

هر كجا مي رسم يادي از سياهي مرا دارد ومن.... نمي دانم ...

معلم هاي عزيزم  كه چه بسيا ر لبريزم از وجودشان ،مرا ببخشاييد اي تمامي آنهايي كه از شما آموختم ولي نياموختم!

ساعت را نگه داريد انگار دارد مي آيد از دور ماشيني!

-آقا دربست مي ريد؟

-كجا؟

-نمي دونم ولي بايد سريع برم  توي راه يادم مي ياد...

يواش ..يواش ، اينجا آسمانيست كه روزي زيرش بياراميدم و بدون هيچ از پيشش رفتم صبر كن تا التماسش كنم مرا ببخشد به خاطر بي لطفيم.

برو

وايسا اعظم جان و تماي جان ها هر گز نمي خواستم برنجيد كه آن كه شما را برنجاند مني بود،من نبودم.

دادا كوچولوي من دست  ها و زبانم را بيامرز

تيك تاك ساعت شديدتر شد چون از زير پنبه هم به گوش مي رسد

نمي دانم ديشب هر آن چه فكر كردم  ديدم من در اين زمان كوتاه يا بلند بازي بيشترش را وقف گفتن اين جمله به هر آن كس كه مي بيمش  می کنم:

   "دوستت داشتم  باور كن  دوستت دارم"

و مي دانم كه اسمان ابي خواهد شد .

انگار به خانه ی خاله رسیدم

بازی تمام شد

خاله جان در را باز کن  ...منم.

شما هم دعا كنيد :زهراجان،دلخون عزيز،حديث جان،فرشته ي آسموني،طيبه جون،رونيكاي من و...

 با زي كنيد كه خوش آهنگ يست اين بازي اگر خوب نواخته شود.

من ازهم بازي های  گلم رها و نيز متولد ماه مهر قدر دانم كه مرا به اين بازي وارد كردند.

 

"راستی این ماه تولد خونه کوچولوی من هم بود خوش حالم از یک ساله شدنم"

 

 

 

نوشته شده توسط آسمانه در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 11:59 قبل از ظهر | لینک ثابت |

در برم نه چیزی از آن دارم

و نه آنم که آنی به یادم آرم،  چه بودم ؟ چرا بودم؟!  چگونه بودم؟!

راهی از آب طی کرده ام....

چندان هول غرق داشتم، که طناب ها را چون چوبینی تیره به آغوش کشیدم

و خوب می دانی چه کرد این توهم  درهم.

پاره تیغی پایم خراشید:

آه چرا مرا زخمه می زنی؟!!

    طنابم آزاد شد

سایه ی آسمان را در برق تیغ دیدم:

 

صاف، آبی، روشن، پهناور

 

خود دیدم آغوشش برایم جا داشت

باور کن راست می گویم!!

 

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 1:27 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar