و یک شکل دیدم
نمی دانم آسمان از این همه تکرار خسته نیست ؟!
اخر هر روز صبح که بیدار می شود
لبا سش را همان رنگ می پوشد که روز قبل
و همان جا سر همان کوچه ای می ایستد که دیروز
فقط مردمان زیر پایش را نظارگر ست
وشب سر بر همان بالشی می گذارد که دیشب
دل زده نشد از این همه تکرار !!
از این همه یک رنگی که هر کدامشان بی رننگند؟!
اسمان٬کاش تفاوت می دادی نگاهت را
رنگت را
جایت را
بدک نیست چند روزی با زمین هم نشین شوی
اسمان٬کاش تو هم خاکی می شدی
اسمان٬تو نیز باید تمام ادمها را با رنگ ها یشان ببینی
عینکت را عوض کن
قول می دهم که شیرین تر شوی!!
روزنه ای ست از برای من
زمین دست هایش پهناور
با خود می کشاندم
به آن سوی تر از تاریکی
آن جا که هیچ نیست رنگ
رنگی با خود ندارم
رنگ هایم آویخته به زمین
نیست تراشی
که به یاری نو کردن مداد هایم بیاید!!
من مانده ام و این رنگ های بی رنگ
ویک آسمان
که هیچ روزنه ای در آن باز نیست!

