ديروز
شب
تقريبا ساعت نيمه شب
دوستي را در خيابان ديدم
داشت به آسماني نگاه مي كرد
انگار برايش غريبه بود
نا اشنا
چنان غرق شنا كردن در آسمان غريبه بود
كه يادش برفت شنا كردنش براي چه بود
داشت غرق مي شد
واقعا دست وپا مي زد
مي خواستم دستش را بگيرم
ولي خود غرق در آسماني ديگر شدم
نمي دانم
آن شب
حدود نيمه شب
چرا آسمانها ناآشنا بودند
ولي من آسمانم را در آسمان ديگريافتم
آسمان غريب نبود
من وشنا كردنم غريبه بودیم
آسمان هميشه آسمان است
نوشته شده توسط آسمانه در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 11:57 قبل از ظهر | لینک ثابت |

