تبليغاتX
هر کجا باشم آسمان را دوست دارم

دست وپا می زد

بلند صدا یش میزد

دست به دامنش شد

ولی نشنید یا نخواست که بشنود

دریایی را مرده بود

در دریایی مرده بود

او به سویش رفت

او نیز دوست داشت آن گونه به آغوشش کشد

نوشته شده توسط آسمانه در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 10:54 بعد از ظهر | لینک ثابت |

خدای را قدم زدن با تو در حیات مدرسه چه لذتی داردوهنگامی که تو مرا به پای تخته فرا می خوانی، اگر از بچه های درس خوان باشم  با اشتیاق به سوی تخته می دوم،و صد افسوس که درسم را حاضر نباشم که لنگ لنگان و با ترس بر می خیزم.وشاید حتی در میان راه بمانم وبه تخته سیاه هم نرسم .

ای کاش می توانستم شب امتحان بیدار بمانم که گاه صبح امتحان هم خواب میروم خوابی عمیق که حتی با قلقلک پدر مهربانم از جای بر نخیزم.

خدای را قلمویم را این بار با رنگ تو به زندگیم می زنم و در جای جای ان گلی را به یاد تو نقش می برم

شاید از بوی گل بیدار شوم.  

خدای را کمکم کن که با چشمان باز پا برروی گل های زیبا نگذارم.

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 9:59 بعد از ظهر | لینک ثابت |

من به هیئت ما زاده شدم

    به هیئت پر شکوه انسان

 

          تا جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست

  از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار

                                            بیرون است

     

                         انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود

نوشته شده توسط آسمانه در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 11:12 قبل از ظهر | لینک ثابت |

چند سحرگاهیست

آسمان بی رنگ پنجره ام را

از میان برگ های تازه متولد شده ی سحر گاهان

ندیده بودم

خورشید آسمان انگار عادت به غروب کرده

 

به یاد ندارم که طلوعش را به کدامین رنگ ،رنگ آمیزی کرده بودم

 

                     زرد،قرمز،سفید............

یادم آمد

همیشه به یادش طلوعم را آبی می کردم

ندانم که هست به یادش

یا که یادش هست به یادم

 

          چند صباحی ست

که طلوع هایم رنگ غروب دارند

            یا غروبند در نقاب طلوع

قلمم طلوع را غروب نقش می زند

 

         کاش نسیمی کشیده می شد

          کاش پنجره ام بسته می شد

شاید آسمان مرا دزدیده باشند

 

        شاید یادم را ز یادش ربوده باشند

شاید.................

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 7:48 بعد از ظهر | لینک ثابت |

امسال تولدم یه دوست  چندتایی مداد رنگی بهم هدیه داد البته فقط چند رنگ خاص رو و همراه اون  یه کارت تبریک که روی اون نوشته بود امیدوارم لحظه هات همیشه مثل این رنگها متنوع ورنگی  باشه .

من هنوز تصمیم نگرفتم که کدوم لحظه ام رو چه رنگی کنم؟

ولی الان لحظه های من به  رنگ هایی هستند که توی این چند تا مداد رنگی ها نیست،نمی دونم چقدر طول می کشه تا لحظه هام اون رنگی بشند ولی اگه بشه چی می شه،حتی تصورشم برام قشنگ .

راستی اگه به شما بگند خودتون  لحظه لحظه زندگی تونو رنگ آمیزی کنید دوست داشتید بیشتر چه رنگی باشید؟چه لحظه ای رو چه رنگی می کردید؟

البته سعی کنید مداد رنگی خوب بخرید که زندگیتون قشنگتر رنگ بشه.

رنگارنگ از رنگ های آبی باشید.

 

 

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 10:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دیروز سر کلاس دنیا آقا معلم روی تخته سیاه کلاس ،خوبها و بدها رو نوشته بود.

می دونید چی شده بود اسم من رو توی بدها نوشته بود با یه عالمه علامت جلوش!

از اون موقعه تا حالا ساکت و دست به سینه نشستم تا شاید اقا معلم مهربون اسممو از توی بدها خط بزنه و بنویسه توی خوبها.

ولی تا حالا تونستم فقط چندتا ازون علامتای جلوی اسممو پاک کنم، هنوز فرصت هست نه؟

معلم مهربونم گفته اگه سعی کنم می تونم  خوب باشم.

یه خورده سرم رو تکون تکون دادم تا تارعنکبوتاش بریزه و بعد گفتم :آقا اجازه  چطورخوب باشم؟

گفت:فقط خودت باش فقط همین!!.......

حالا دارم سعی می کنم  که هر چیزی که از من نیست از خودم دورکنم

هر جا که می روم اگه چیزی به من دادند اول می بینم می تونه مال من باشه؟اگه منو از خودم دور نمی کرد اون وقت قبولش می کنم.تا حالا تونستم خیلی چیزا رو از خودم بیرون بندازم و الان احساس سبکی بیشتری میکنم. حالا بهتر می تونم پرواز کنم و بالا و بالاتر بروم.الان دیگه معلم مهربونم اسمم رو زبر خوبها با یه عالمه علامت دنبالش نوشته.

 

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 10:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام.

اقا بازم یه اتفاق دیگه،نمی دونم چرا تازگی ها چیزای عجیب  پیش میاد!؟

دیروز صبح می خواستم برای صبحونه نون بخرم.هنوز آفتاب نزده بود هوا عالی بود .توی راه بودم که یکدفعه ظهر شد  خورشید اومد وسط آسمون!!!

آخه مگه میشه؟!

من هنوز صبحونه نخورده بودم تازه داشت آفتاب  یواش یواش با نوک پاش می اومد بیرون.خورشید همیشه به من سلام می کرد ،کلی با هم احوال پرسی می کردیم حالا چی شده که بدون سلام و احوالپرسی پرید وسط آسمون.

وقتی رسیدم به نانوایی، گفت نایست که نون تموم شده.پس من چی کار کنم؟ چی بخورم؟

یعنی چی؟ زود رفتم خونه تا از پنجره ی خونه ی خودم نگاهی به آسمون بندازم ببینم انجا هم خورشیدش این قدر امروز عجله داره برای رفتن!!!!!

پنجره رو که باز کردم چند تایی از موهای طلایی خورشید افتاد روی سرم خیلی گرم بود فکر کنم لباس نو خریده چون خیلی پر نور بود.خورشید خانم اصلا توجهی به من نداشت پشتشو کرده بود به من اصلا به من نگاهم نمی کرد!!!

 پنجره را بستم ورفتم متو صدا بزنم ببینم اون چیزی از ماجرا می د ونه آخه اون یه خورده از من کمتر پتِ

ماشاا...مثل یه خرس گنده هنوز خواب بود .با یه پارچ آب رفتم به دیدارش

بیدارش کردم و بردمش کنار پنجره دیدم هوا تاریک شده،خدایا مگه می شه ؟!!!

مت می بینی؟

مت گفت :می بینم نصف شبی اومدی منو بیدار کردی که تاریکی شبو نشونم بدی ؟!!

پاک گیج شدم ، من دیروز صبحونه نخوردم،ناهار و شامم.

بهتر برم بخوابم تا یه اتفاق دیگه  نیافتاده.شب بخیر

 

 

نوشته شده توسط آسمانه در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 8:31 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar