تبليغاتX
هر کجا باشم آسمان را دوست دارم

سلام

یه خورده راحتم به خورده ناراحت

 

آخه شما بگید می شه زنده بود زند گی نکرد یا به دنیا اومد و دنیا روندید؟!

به دریا رفت و  خیس نشد؟!!

خدایی می شه خدا بود و خدایی نکرد؟!!!!

 می شه با همه بود و با یکی نبود؟؟

میشه یه شعر و دید و نخوندش؟ میشه بچه بود و بازی نکرد ؟؟!!

میشه شادی  باشه و شادی   نکرد؟!!!!!!!

 می شه آسمونو  ببینی و آبی نشی؟

می شه کتاب خوب بخونی و فیلسوف نشی؟؟!!

می شه مامان بشی، مهربون نباشی ؟؟

می شه عاقل باشی ،آدم نباشی؟؟

می شه خورشید  بیادو تو سرد باشی؟

می شه این همه هوا  باشه و تو گرسنه؟؟

می شه این همه بارون و این همه تشنه؟؟؟

این  همه سقف و تو بی سایبون؟

می شه با  این همه صدا تو هنوز خواب؟!!!!!!!

می شه با این همه ستاره تو بی ستاره؟

می شه با این همه شاهراه تو گمراه؟؟!

می شه طلوع رو دیدو عاشق غروب شد؟!!!!

می شه وقتی میشه راه رفت ،دوید ،نشست؟؟

میشه تو مسابقه شرکت کرد و برای برد تلاش نکرد؟؟!!

می شه یه گل و دیدو نبویید؟؟

می شه یه  مداد و پیدا کرد و یه نقشی نزد؟؟؟

می شه دستا رو بالا بردو دعا نکرد؟؟؟

 اصلا می شه که بشا این میشه ها؟

شما بگید می شه شما بیایید اینجا و نظر ندید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

می شه حالا من خدا حافظی داشته باشم تا بعد؟

 

نوشته شده توسط آسمانه در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 6:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام دیشب به آسمون نگاه کردید؟

خیلی تاریک بود سیاه سیاه!!

چرا؟ شما می دونید؟من ازشب پرسیدم جوابمو نداد!

چادرشو کشید سرش رفت و روی سقف خونه بقلی نشست وچادرش انگار نو بود آخه خیلی مشکی بود و ولی برق نمی زد یعنی نوری نداشت.منم همین طوری  یه چیزیایی اومد به ذهنم نوشتم .امیدوارم به دل شما هم بشینه:

 

شب هنگام است

آسمان پر ز سکوت

سکوت سیاه

سیاه تاریک

شب عزادار است

         عزادار نور از دست رفته

پرده ی سیاه شب می گرید

می گرید در نبود نور

           دوست دیرینه اش

در دور دست ها شب مثل روز روشن می بود

نورها در دل روشن شب

حلقه زنان به دور هم بازی عاشقانه می کنند

اینک نور

ان طفلک

  طفلی بزرگ شده

دگر در دل شب جایش نشود

 

      نور رفته است

              به دنبال دامن دگر

 

همین!چطور بود؟

نوشته شده توسط آسمانه در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 6:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کنار گنچشک

نشسته است

سرو بلند قامت

دانه ی گندمی غلتان می رود

گنچشک می پرد

سرو به زحمت بر می خیزد

گنجشک بسوی گندم روان است

سرو نگاهش نگران است

نوشته شده توسط آسمانه در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 11:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نمی دونم چرا این جوری شدولی صبح که از خواب بیدار شدم می خواستم از روی تختم بیام پایین سرم خورد به آسمون!!!

آخ حالا هم که گفتم باز دوباره سرم درد گرفت.حتماُ می گید آخر مگه میشه ولی به خدا خورد راست می گم.از مت بپرسید!!سرم این هوا اومده بالا .به یه بدبختی از تخت اومدم پایین هوا خیلی گرفته بود ومنم سرمو گرفته بودم!هر چی تو خونه متو صدا زدم نبودش،رفتم توی حیات نگاهی بیندازم ببینم چیزی از ماجرا سر در میارم،که دیدم مت رفته روی نردبان داره اون بالا یه کارایی میکنه(یه چیزایی می ببنه)اصلاَ هواسش نبود صداش زدم ولی نمی شنید نردبونو تکان دادم تا بالاخره گفت:"اِ اِِ اِ چی کار میکنی ؟! می خوای منو  بندازی؟ من این بالام منو میبینی؟!"

خندیدم و گفتم:"ای بابا منم این پایینم می بینی منو "که دیدم باز سرشو کرد توی آسمون و...........

نمی دونم چی میدید سعی کردم یه جوری خودمو برسونم بالا که هر دوتامون افتادیم پایین و" آخ پام پام درد گرفت"نه اون وقت نه همین حالا!خورد به صندلی.خودش خوب میشه بقیه رو گوش کن.ببینم اصلا حوصله داری یا نه؟؟؟!

بگم؟  آره؟؟

حلا من میگم می خوای بگوش  می خوای نگوش مختاری عزیز جون،گفتم که دوتایی افتادیم پایین ،فوضولی کشته بودم که چیه و چطور شده؟!

زود بلند شدم و تا مت داشت آخ و وای می کرد رفتم بالای نردبون ولی......

می تونید بگید چی شده بود؟

چیزی نبود ،هیچی نبود یعنی آسمونم نبود!!!

هیچ خبری از آسمون بالای سرمون نبود می تونی تصور شوکنی چطوری شده بود ؟،

فکر کن آسمون بالای سرت نباشه چی میشه.

اه چه زشت چون تصورش هم زشت بود زود چشمامو بستم واز خواب بیدار شدم.

حلا واقعا فکر کردید اگه یه روز آسمون بالای سرمون نباشه چی می شه؟؟

نه این آسمون، هر کسی برای خودش تنهایی یه آسمون داره که اگه بالای سرشو ببینه می تونه پیداش کنه.

ان شاا.. که همیشه اسموناتون آبی و خورشیدش پر نور باشه.

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 6:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

می بارید قرمز

 در طلوعی آبی

برسکوتی رنگین

پنجره دستهایش باز

در آغوش باد

 می فشارد اندکی او را

می نشاند چهره اش را شاد

می کشاند دست اورا

تا سقف

دفترش بازست

در کنارش سفره ای خالی

سفره اش سفید

می کشد بر روی دفترش

آسمانی  به رنگ آبی سبز

با غروبی آبی رنگ

از پس پنجره ای که می آید برون

سفره را پر ز آبی می کند

درطلوعی آبی

با غروبی آبی

 می بارد باز

نوشته شده توسط آسمانه در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 3:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |

توآسمون چند تایی ستاره بود.یکی شون سفید،یکی شون نقره ای،یکی شون طلایی

یکی شون مسن، یکی شون جوون، یکی شون کوچولو

یکی شون بالا، یکی شون پایین، یکی شون اون میون

یکی شون راضی، یکی شون ناراضی، یکی شون بی اعتنا

یکی شون ساده، یکی شون تجملی، یکی شون نمی دونم درست نتونستم ببینم!!

یکی شون پرنور، یکی شون کم نور، یکی شون بی نور، یکی شون زیبا

یکی شون بلا، یکی شون تنبل، یکی شون عاقل

یکی شون باهم، یکی شون تنها، یکی شون با همه

یکی شون  بزرگ، یکی شون کوچیک، یکی شون عزیز

حالا فکر می کنی اگر تو ستاره بودی کدوم ستاره می شدی؟

هم نشین کدوم یکی شون می شدی؟

من یکی شون که...................

                        فکر کنم ستاره ی دنباله دار می شدم.

نوشته شده توسط آسمانه در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 3:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ظهری ست تازه صبح شده

تک کاسه ی مسین اسمان

انچه در دل داشت

به ارامی

روی سرم ریخت

انگار ابگوشتی ابکی

پر زرد چوبه

یا شله زردی

پرز زعفران بود

سبک بود بی هیچ توقع

هیچ خواهش

سنگین بود

پر محبت

پر لطافت

نمی دانم ولی خوشمزه...........

زیبا....زیبا بود

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 1:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

از صبح تا ظهر دیروز را مشغول نقاشی امروزم بودم.اقا کلی زحمت کشیدم، کلی وقتمو گرفت تا اومد یه روز قشنگ بشه ولی یکدفعه.... ..وای از دست این آدما، داشت رد می شد یه دستی به من زدو احوالی پرسید منم خوردم به لیوان آب و همه چی خراب  و همه ی رنگا قاتی پاتی شد  .دیگه حوصله ی دوباره کشیدن رو نداشتم . حالا این قدر رنگای زشت و بد  امروزم رو پرکرده،که حسابی حالمو گرفته. به خدا نقاشیم خیلی قشنگ شده بود سعی کرده بودم بهترین روزه زندگیم  باشه ولی یه اتفاق ....

 دیروز بعداز این اتفاق دیگه بقیه امروزو نقاشی نکردم. ببینم بدون نقاشی چطوری پیش میره ولی باید لوازم کمکی رو باخودم ببرم شاید بارون بیاد،  اهان لباس گرم،شاید هوا سرد باشه  شاید.......باید.......

 

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:59 بعد از ظهر | لینک ثابت |

سلام پت و مت وارد می شود .ما،  یعنی پت (یعنی من)و مت (یعنی اون یکی)می خوایم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنیم با دید پتی و متی.شا ید بهتر یا نه راحتر روزگار رو بگذرونیم یا روزگار بگذروندمون.هر جور راحته ما بچه های خوبی هستیم !!.......فعلاُ    

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 12:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar