تبليغاتX
هر کجا باشم آسمان را دوست دارم

گشته ام و میگردم هنوز

انگار گمی شده ام!!

 نگاه به سویش خیره داشتم،

روزها و شب هایش نیز

وچه بسا درش غرق میشدم

ولی....

آه کسی نیست!!

چیزی نبوده است!

ومن زیاده در آب بوده ام

روزی شنیدم"آبی آسمانی که می بینم و میدانم که نیست"

وچه سخت شنیدم، سخت ترفهمیدم

وچه خوب می توانم باور دارمش

زمانیکه روزی دیگرش گفت"وخدایی که نمی بینم ومیدانم که هست"

من در آبی  آسمان خدایم غرق شدم.

 

سلام به همه ی دوستان خوبم

شرمنده از نبودن هایم شما ببخشایید.

نوروزتان مبارک باد.

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 8:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |

درختان آرام  نشسته اند

افسوس آدمی حسود، آرامش را برای این سبز تنومد نخواست

پس سریعتر به بادش دادهر دو را

در یک آن

......

افتاد.

نوشته شده توسط آسمانه در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 10:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |
از نردبان بالا می روم تا آسمان را بغل گیرم ، به پایین نگاه می کنم لرزان در پایین نردبان روی زمین میبینمش ساکت و منتظر که در این سرمای تنهایی به گرمای دستی مهمانش کنم.

دریغ که دستانم کوتاه است وتا به زمین رسم ،از(تنهایی)سرما زدستم رفته است .

 تن سردش را به اشکی گرم مهمان می کنم ولی دیگر از آسمان بالای سرم خبری نیست ....

نزدیکم بود و با نردبان دورش کردم.

 

"اگر به من حق انتخاب آسمان بالای سرم را می دادند من آسمان آبی تازه متولد شده ی صبحگاه را نقاشی می کردم "

وشما نیز انتخاب کنید

 کدام آسمان را دوست دارید از آن شما باشد؟ آسمان پرستاره ی شب،آسمان دلگیر ابری،آسمان رنگین غروب و....

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 2:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |
روزی در پی آبی روان سخت می رفتم

سنگ را با خود رهوار کردم

به آغوش گرمش بی تفاوت نه زدم

پیرمردان را دست به عصایشان شدم

بر کوهی سخت به اوج ها  رفتم

از ترس به همیار بادی زمین  پریدم

آی از من

تشنه ام آب می خواهم

 

نوشته شده توسط آسمانه در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ساعت 11:33 قبل از ظهر | لینک ثابت |

صبح بود و آسمان نور افشانی

دستانش گرم و پر نوازش

چشمانش آبی

و لباسش طلایی

بازی کودکانه ای بود : ازاو بالا می رفتم

و گاه من به زمین سخت می خوردم

         "دوست نداشتم"

ناگاه آسمان سرخ شد ، کبود و سیاه

قلبش ترسید

ز نور قلبش نور بارانی شد

من....من.!!...

آه  نه..نه...

 

مرا ببخش

من این را نمی خواستم ...

ولی دلم...

وای بر تو دلکم ،دلش شکست.

نوشته شده توسط آسمانه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 2:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |

ما را به کدامین دلیل واهی می بخشایی؟!!

چه سخن شیرینی زدیم !که چون مادری مهربان،

ابروان در هم رفته ات به لبخندی شیرین تغییر یافت؟!

چه چراغی را به راستی روشن کردیم

که به پاس آن نورانیمان می کنی ؟!

با کدامین آسمان و باران هم دست بودیم

 که بر بلندای تختی نشسته ایم!!

به نام چه خدایی گره ای را شکافتیم؟

چه زمانی شکافتیم!

که بر خداییمان افزودی؟

به کدامین دلیل واهی  بخشودی؟!!

کاش یادمان می دادی که ما هم ببخشاییم ...

انگارمن دانش آموز خوبی نبوده ام

تو آموخته ای قبل ها اگر یادم بیاید!!

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 11:24 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نشسته است

دستانش با دانه های مروارید گونه ی تسبیح بازی می کند

همیشه لبخند بر لبانش جا دارد،

وگاهی به اجبار  گوشه نشین صورتش می شود.

آسمانِ نگاهش در آیینه ی آسمان می افتاد،

 آسمان از این رو آبی ست.

صبح که دستانش را به آسمان می برد،خورشید طلوع می کند

و به هنگام اشک ریزانش،آسمان با او هم نوا می شود.

به کنارش نشستم

آرامشی دارد که مرا وصف ناشدنی ست،

چرا که مست آن از هوش می روم و چند ساعتی را بر روی بالش پاهایش آرام می گیریم.و دیگر ...

     مادرم دوستت دارم که دوست داشتنی ترین فرشته ی زمینی

                      روزت مبارک فرشته ی منwww.hamtaraneh.com

نوشته شده توسط آسمانه در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 3:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |

دعوت شدم  که بازی کنم

من همیشه عاشق بازی بودم ولی در بازی هایی که زمان می گرفتند، میباختم. تيك تيك ساعت برايم دلهره آور است:

تيك ....تاك .....تيك .....تاك....

بازي را دوست دارم وهميشه از آن لذت مي بردم، يادم نيست كه از بازي ترسيده باشم ،پس اين بار نيز در گوش هايم پنبه اي مي گذارم و مانند كودكي كه خاله بازي مي كند به گوشه ي اتاق، خانه اي مي سازم وبه مهماني ميروم.كاش مي توانسم مثل آن موقع ها به سادگي با خاله ام به كنار جوي آبي وبه همان سرعت بالاي درختي بروم...

آغاز شد

من بازي را از مهماني خونه ي دلم شروع مي كنم .هر آنقدر كه در مي كوبم از بس كه سنگي شده ياراي باز كردنش نيست.اين تحفه از او بود واين چنين شد...سياه

ببخش مرا اي دلكم.

دوم خانه كه مهماني بر پاست خانه ي مادرم است كه چه ساده گوشه اي نشسته وبه راهي كه من مي آيم چشم دارد .مرا مي بيند و مانند هر روزمي پرسد :امروزآسمان را ديدي ؟

و من: آه يادم رفت  سرم شلوغ شد!!

انگار زيادي صبر دارم ولي تاكسي هيچ نيست  ناگزير پاي زنان مي روم...

هر كجا مي رسم يادي از سياهي مرا دارد ومن.... نمي دانم ...

معلم هاي عزيزم  كه چه بسيا ر لبريزم از وجودشان ،مرا ببخشاييد اي تمامي آنهايي كه از شما آموختم ولي نياموختم!

ساعت را نگه داريد انگار دارد مي آيد از دور ماشيني!

-آقا دربست مي ريد؟

-كجا؟

-نمي دونم ولي بايد سريع برم  توي راه يادم مي ياد...

يواش ..يواش ، اينجا آسمانيست كه روزي زيرش بياراميدم و بدون هيچ از پيشش رفتم صبر كن تا التماسش كنم مرا ببخشد به خاطر بي لطفيم.

برو

وايسا اعظم جان و تماي جان ها هر گز نمي خواستم برنجيد كه آن كه شما را برنجاند مني بود،من نبودم.

دادا كوچولوي من دست  ها و زبانم را بيامرز

تيك تاك ساعت شديدتر شد چون از زير پنبه هم به گوش مي رسد

نمي دانم ديشب هر آن چه فكر كردم  ديدم من در اين زمان كوتاه يا بلند بازي بيشترش را وقف گفتن اين جمله به هر آن كس كه مي بيمش  می کنم:

   "دوستت داشتم  باور كن  دوستت دارم"

و مي دانم كه اسمان ابي خواهد شد .

انگار به خانه ی خاله رسیدم

بازی تمام شد

خاله جان در را باز کن  ...منم.

شما هم دعا كنيد :زهراجان،دلخون عزيز،حديث جان،فرشته ي آسموني،طيبه جون،رونيكاي من و...

 با زي كنيد كه خوش آهنگ يست اين بازي اگر خوب نواخته شود.

من ازهم بازي های  گلم رها و نيز متولد ماه مهر قدر دانم كه مرا به اين بازي وارد كردند.

 

"راستی این ماه تولد خونه کوچولوی من هم بود خوش حالم از یک ساله شدنم"

 

 

 

نوشته شده توسط آسمانه در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 11:59 قبل از ظهر | لینک ثابت |

در برم نه چیزی از آن دارم

و نه آنم که آنی به یادم آرم،  چه بودم ؟ چرا بودم؟!  چگونه بودم؟!

راهی از آب طی کرده ام....

چندان هول غرق داشتم، که طناب ها را چون چوبینی تیره به آغوش کشیدم

و خوب می دانی چه کرد این توهم  درهم.

پاره تیغی پایم خراشید:

آه چرا مرا زخمه می زنی؟!!

    طنابم آزاد شد

سایه ی آسمان را در برق تیغ دیدم:

 

صاف، آبی، روشن، پهناور

 

خود دیدم آغوشش برایم جا داشت

باور کن راست می گویم!!

 

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 1:27 قبل از ظهر | لینک ثابت |
هیچ می دانست

 گاهی که به زمین رسید

 

             قبل ها آسمان را طی کرده بود؟!www.hamtaraneh.com

نوشته شده توسط آسمانه در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 1:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar